خواب واره
خوب ميدانم كه ترانه ي عشق را
بودن را
تنها با تو ميتوان فهميد
به وقت شعله ي آرزوهايم
به وقت غروب ستارگان
بيا و دستان مرا بگير
كه سخت خسته ام
بخواب مي روم
و در خواب است كه ميدانم
تو آن سخاوتي كه به دروازه ي مهر ميبري مرا
نميداني چه دلتنگم چقدر اندوه بر شانه دارم
براي من خانه اي است آن سوي چشمان تو
و نگاه تو
ستاره اي در آخرين خطوط شب
بگذار غريق چشمانت باشم
اي تو تمام شكوه بودن
بگذار غرق در تو باشم در شرمي كودكانه
من و آرزوهايم آويخته به تو
مي خواهم بر اين دل غم ديده ام مرهمي باشي
تا بودنم اگر
تا بودن هماره اگر
در دست هاي تو
شكلي بگيرند
شكلي كه تو بخواهي
بخواهي كه من باشم
بودن را
تنها با تو ميتوان فهميد
به وقت شعله ي آرزوهايم
به وقت غروب ستارگان
بيا و دستان مرا بگير
كه سخت خسته ام
بخواب مي روم
و در خواب است كه ميدانم
تو آن سخاوتي كه به دروازه ي مهر ميبري مرا
نميداني چه دلتنگم چقدر اندوه بر شانه دارم
براي من خانه اي است آن سوي چشمان تو
و نگاه تو
ستاره اي در آخرين خطوط شب
بگذار غريق چشمانت باشم
اي تو تمام شكوه بودن
بگذار غرق در تو باشم در شرمي كودكانه
من و آرزوهايم آويخته به تو
مي خواهم بر اين دل غم ديده ام مرهمي باشي
تا بودنم اگر
تا بودن هماره اگر
در دست هاي تو
شكلي بگيرند
شكلي كه تو بخواهي
بخواهي كه من باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط مریم